شیخ ئاران
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش/// باز جوید روزگار وصل خویش
یکی از دوستان زحمت کشیدند، عکس و مطلب فرستادند. ما هم وسوسه شدیم که بیوگرافیئی به شیوه مجلات زرد به طبع برسانیم. (از شاعر مسلکی دوستان سخن گفتنمان هم دگرگون شد. آمدیم راه رفتن غاز را بیاموزیم، جفتک چهارگوش انداختن خودمان، یادمان رفت!)
پیش درآمد
ای باد بی ئاران ما با گل بگو پیغام ما /// کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا
اوستا معمار (اوستا مکانیک سابق)، شیخ عجب، خیام ثانی، مافیایِ مظلوم نما، عامل تبلیغاتی شرکت امپریالیستی ویلسون در دانشگاه. یعنی کافی بود به جای همزه یه نقطه زیر اسمش داشت، اونوقت یه دوتا فیلم و سریال بازی میکرد، بسیج دانشگاه ازش دعوت میکرد و بچهها باهاش عکس یادگاری میانداختند. ولی خدا ما را بیشتر از آنها دوست داشت.
شرح بیوگرافی
در روزگاری غریب، در عصری عجیب و پر از هیاهوی چشم به جهان گشود. خُرد و کلانِ فامیل گرفته تا در و همسایه و مردمان از نژادهای گوناگون، گرد این تازه پای بر زمین گذاشته جمع گشتند. در وصف زیبایی و کمالش سخن پراکنی میکردند و انگشت به دهان شده بودند، که ناگهان لب به سخن گشود و گفت:
«هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا // چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک // نقاش ازل بهر چه آراست مرا»
چندی گذشت، بزرگ شد، قد کشید و دلبری کرد از همگان، به نحوی که هزاران دلباخته وی گشته و از جمله مریدان وی گشتند. وقتی از وی پرسیدند: «اینهمه یار و یاور از برای چه، گرد تو حلقه میزنند؟» با رندی خاصی پاسخ داد: «هرکسی از ظن خود شد یار من!»
وقتی آهسته از کنار پارک میگذشت، یاران همه با هم میخواندند: « باز ئاران با ترانه میپرد از کنار آتلیه، چست و چابک، همچو آهو، کودکی بیست و خردهای ساله بودم، }...{ .» (عادت کردهایم به خود سانسوری، جان عزیزتان نپرسید چه بود، این نقطهچین)
آرام و آسوده خاطر بود تا آنکه اتفاقی شگرف افتاد، روزی پیری وی را خطاب داد و گفت: «ای شیخ، پس کی ره سعادت خواهی جست؟»، شیخ ما پریشان حال گشت، سر به بیابان گذاشت و سفری بیپایان را آغاز نمود. وقتی مریدی خاطرخواه، در مسیر وی را دید، پرسید: «به کجا چنین شتابان؟»
شیخ گفت: «در دایرهئی کآمدن و رفتنِ ماست // آن را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس مینزند دمی در این معنی راست // کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست»
چند صباحی گذشت، مریدان در فراق وی میسوختند و میساختند تا آنکه شیخ در سفر کاشف عمل آمد، کیمیا یافت و رستگار گشت.
اینگونه بود که کمالات شیخ زبانزد عام و خاص شد و به همین سبب اجنبیان به فکر تصاحب این فرهیخته افتادند و بهر اینکار دست به دامان رومن گاری مزدورِ از خدا بیخبر شدند، تا تاریخ را جعل کنند. رومن گاریِ درشکهچی در مقدمه کتاب خود، «خاطرات من و شیخ ئاران»، آورده است: «همه هستیام از من گرفته شد. در سرابِ مخلوق، منِ دیگری سکنا گزید. ئاران آمد و بر حیات سایه دارم پایان داد. چه سرنوشت پر فراز و نشیبی!» از ما به شما نصیحت که از همین الان جلوی سفارت قطر و بحرین و امارت و یا هر کشور عربی که دم دستتان بود تجمع کنید. گفته باشم دیر بجنبید، شیخ نشینهای حاشیه خلیج فارس وی را هم صاحب خواهند شد.
